چپ ایرانی در چند سال اخیر سعی کرده است که ملیگرایی درحالرشد ایرانی را با برچسب رشد فاشیسم در ایران بهعنوان یک تهدید معرفی کند. آنها با بزرگنمایی چند ناسزا و جملهی پرخشم در دوران استیلای یک حکومت فاشیستی نسبت به شکلگیری بنیادهای خشونت در جامعه ایران هشدار میدهند و فارغ از نادیدهگیری نقش چپ ایرانی در شکلگیری این وضعیت، بهروی خود هم نمیآورند که چپها در سراسر جهان و در طول تاریخ شیفتهی سلاح و ترور بودهاند. چنان پریشان شدهاند که گویی ملیگرایان زیر فشار و سرکوب ایرانی حکومتی چون شوروری دوران استالین در اینجا ساختهاند!
کسانی که به هر بهانهای به همه میراث تمدنی ایران و زبان فارسی و گنجینههای آن حمله میکنند، برآشفتهاند که جامعه ایران قدر چند نویسنده و شاعر چپگرای معاصر را نمیداند. در نمونهای جالب بیانیهای با عنوان جمعی از روشنفکران احتمالاً با جمعآوری فلهای اسامی در چند گروه تلگرامی منتشر شده است. مضحکهی خودروشنفکردانی این جمع شناس و ناشناس وقتی نمایانتر میشود که میزان علاقه آنها به استالین، مائو و کاسترو آشکار شود و سابقهی یک عمر حمایت آنها از تروریستهای فلسطین، قذافی و اشغالگری روسیه و جنایتهای بیشمار کمونیسم در جهان را بدانیم. یا فقط گوشهای از بمبگذاریها و ترورهای داخلی، شکنجههای محفلی و ضدیت آنها با زندگی و شادی مردم عادی ایران را بدانیم. آنها که تا 57 از جشنها و شادیهای جامعه ایران، از همراهی ایران با نظم غربی مبتنی بر روشنگری، از توسعه نهادهای مدرن توسط حکومت پهلوی و از آمادهکردن فضا برای حضور زنان در جامعه خشمگین و معترض بودهاند، امروز چنان مینویسند و میگویند که گویا باید برای کوششهای ایراندوستان ایرانسازی چون فروغی هم باید از آنها قدردانی کنیم.
اما مشکل کجاست. شاید هم باید گفت که ماجرا چیست.
چپ در ایران وضع و حال خوبی ندارد. مردم ایران پیوندی عمیق میان انقلاب 57 و آرمانها و ماجراجوییهای چپ را میدانند. مردم ایران از هرچه از جنس انقلاب 57 است و هرچه حتی بوی انقلاب 57 دارد، بیزارند. در بسیاری از جمعها، چپ را بهعنوان ناسزا به کار میبرند. چپ هرگز نفهمید به یک زبانزد تبدیل شده است. شکست چپ پس از فروپاشی شوروی کار را برای آنها سختتر کرده است. سرزمین آرمانی آنها کره شمالی و کوبا است که جز سرافکندگی ندارد. سرزمین مادری روسیه هم که قابل دفاع نیست و سرزمین بزرگ چین هم که دلشان را آرام نمیکند. ونزوئلا و بقیهی تجربههای آمریکای لاتین فقط آبرودارتر از تجربههای فاجعهبار حکومتهای سوسیالیستی آفریقا است.
چپ سالهاست که دیگر در صورت انقلابی و سیاسیاش به پایان رسیده است. حالا نوبت چپ فرهنگی است. ایدهی کارگران جهان متحد شوید و مبارزهی تاریخی براساس تضاد طبقاتی کار و سرمایه رسوا شده است. کارگران در جامعههای سرمایهداری اوضاع بهتری دارند. آنها خود را فرودست و طردشده نمیدانند. بنابراین چپ بهجای اقرار به اشتباه خود در فهم تاریخ و در فهم منطق تحول اجتماعی درپی ساختن یک روایت از مبارزهی تاریخی فرودستان و فرادستان است. باز میخواهد مستضعفین جهان را شناسایی و متحد کند. بهسراغ اقلیتها، قومیتها، جنسیتها و هرچه یکپارچگی و سازش جامعهها را بههم میزند، رفته است. اساساً جامعهای که بهصورت تاریخی ساخته شده است را هدف گرفته است و با آن دشمن شده است. جامعهی صلحیافتهی دوران مدرن هم ملت یکپارچه در مرزهای پذیرفتهشده دولتهای ملی کنونی است. گرچه چپ سعی کرده است که مبارزهی تاریخی طردشدگان و فرودستان با استثمارکنندگان را جهانی بنماید و مهاجرین، اقلیتها، قومیتها و… را جهانی بنمایاند. اما بر چه کسی پنهان است که این جدال برای آنها فقط در کشورهای غیرچپ معنادار است و اگر به بقایای کمونیسم میرسند، زبان در کام میکشند و نهتنها چالشها که جنایتها را هم نمیبینند. آنها فقط با ملیگرایی و دولت ملی بیزارند با زبان ملی، با پرچم ملی، با فهم ملی از مسائل و با آیینهای ملی دشمنند.
بله، دشمن چپ همین مفهوم ملت و ملیگرایی است. چپ با دولتِ ملی دشمنی بنیادین دارد. آنها که یکبار در فهم واژگونه و ویرانگرانه درپی کمونیسم جهانی یا حداقل حکومت شوراها بودند، نمیتوانند رقیب سرافرازشان (یعنی دولت ملی) را رها کنند. کینهی آنها از دولت ملی عمیق است. پس ایدهی جدید تضاد طبقاتی و مبارزه تاریخی را جدال هویتیابی در مرزهای تمایز و البته درون واحدهای ملی قرار دادهاند. ملیگرایی، امپریالیسم جدید است. ملیگرایی که همهی تمایزها و تفاوتها را در دوستی و سازگاری قرار داده است و مفهوم لیبرالی شهروند را برای فردیت بهرسمیتشناختهشدهی دارای حقوق برابر تثبیت کرده است، باید توسط چپها سرنگون شود. البته برخی چپها هم سرخوردهتر از آن هستند که ستیز پیش گیرند و حقوقبشر متولد شده از لیبرالیسم غربی را خانهی امنی دیدهاند که بیچالش در آنجا بنشینند و مصادره و فریب پیش گیرند و به مردم و به همه غر بزنند.
اما برخلاف چپ، کمونیسم، حکومت شوراها و هر مفهوم مارکسیستی دیگر که بیآبرو شده است، ملیگرایی، میهن و وطن موجب افتخار است. پس باید برچسب بزنند و فریب بدهند تا بتوانند با آن بجنگنند. مشکل اینجاست و ماجرا از اینجا آغاز میشود.
پیوند ملیگرایی ایرانی با خاندان پهلوی هم برای چپ ایرانی که عمیقاً 57ی است، کار را سختتر کرده است. هشدار نسبت به جریان پهلوی نمادین است. چپها از ایران و هر کس که ایران را دوست داشته باشد و برای ایران فداکاری کند و برای ایران کوشش کند، بیزارند. هشدار به فحاشی هم تاکتیکی است. این فحاشیها مهم نیست. وگرنه چهکسی است که نداند زندگی در دوران تاریکی جمهوری اسلامی و زیر بار این همه فشار و بدبختی چه با مردم کرده است. چگونه لهشدگان در این زندگی از سر خشم و بیزاری گاهی کلمهای را به خصم و نارضایتی تبدیل میکنند. چپها مدتهاست که فقط کینهها و عقدههایشان را پیگیری میکنند. آنها میخواهند میراث 57یشان را حفظ کنند. آنها تا لحظه آخر برای جلوگیری از دولت ملی و جلوگیری از پیوستن ایران به نظم جهانی خواهند جنگید. آنها با ملیگرایی سرسختانه خواهند جنگید و در این راه ابایی ندارند جامعهی بهشدت ملیگرا و ایراندوست ایران را سرزنش کنند و فاشیستی بنمایند و درپی براندازی چنینمردمی باشند. بله. آنها اگر لازم باشد برای شکست و انقلاب علیهی مردم ایراندوست ایران باز با حکومت همپیمان و همراه خواهند شد.
آنها از بیزاری مردم ایران از چپِ پنجاهوهفتی خبر دارند. ایران اما بیش از هرچه با دوران مدرنشدن قبل از انقلاب 57 شناخته میشود. ایران برای بسیاری از مردم ایران بازتعریف نهادهای خانواده، جامعه و دولت، بازسازی فرهنگی، قدرتیافتن اقتصادی و منزلتیافتن سیاسی در دوران پهلوی اول و دوم است. آنها در 57 علیه ایران شوریدهاند و امروز برای دفاع از تاریخ سیاهی و تباهی باید با آن ایران همچنان بستیزند. ایران دوستداشتنی مردم ایران با هر جزئش و با هر نمودش فکر و عمل چپ ایرانی را رد میکند و ستیز چپ ایرانی را پیشاپیش برمیانگیزد.
شاید باید دربرابر هر ادعای چپ ایرانی ابتدا نظرشان را درباره استالین و مائو پرسید. اگر آنها جواب قانعکنندهای دادند، شاید بتوان به مسائل بعدی هم پرداخت. مشکل آنها خشونت و کشتار نیست. آنها مخالف بازداشت، شکنجه و حذف نیستند. آنها خدایگان کنترل جامعه و سرکوبند. مشکل فحاشی نیست. مشکل مخالفت گسترشیافته و شدتیافتهی مردم ایران با تمامیت 57 است. مردم ایران که گوشهای از آیندهی آرمانی چپ را در دوران جمهوری اسلامی زندگی کرده است، رویای کشور شوراهای استالینیستی را میفهمد و برایهمین از چپ ایرانی بیزار است. چپ هم که این را میداند با برچسب فاشیسم میخواهد انتقام بگیرد. مردم از چپ کمونیستی بیزارند. کمونیسم که در ایران 57ی است و بدتر هم میشود.
مردم با هرچه از جنس انقلاب 57 است و هرچه حتی بوی انقلاب 57 دارد، مشکل دارند. مردم از چپ 57ی که حاضر نیست برای آن فاجعهآفرینی معذرتخواهی کند و شرمسار باشد، بیزارند. مردم هر روز پیامدهای مخرب انقلابی اسلامی-مارکسیستی 57 را زندگی میکنند و تاریخ پر از ماجراجوییهای تاریکفکرانه و آزاردهندهی چپِ ایرانی را میدانند. این مردم میخواهند این گروه خودبرتربین را تنبیه کنند. حفاظت سرکوبگرانهی جمهوری اسلامی از انقلاب 57 مانع از بیان آزادانهی نقد و سرزنشهای مردم علیهی این ریشههای تباهی و مشکلات است. قطعاً با پایان جمهوری اسلامی نقدها و روشنگریها میدان خواهد یافت و خشم و بیزاری عمیق و شدید جامعه ایران از نیروهای مخرب آن انقلاب ایرانسوز بیان خواهد شد. اما تا آنزمان این چپِ 57ی چند نمونهی خشمگینانهتر و مستأصلانهتر از اعتراض ایرانیها را برجسته میکنند تا مظلومنمایی کند و پشت آن سنگر و پناه بگیرد.
چرا چپهای ایرانی از ملیگرایی و ایران بیزارند
