کارون زرین -تحلیلگر سیاسی
ملیگرایی مهمترین پدیده سیاسی ۲۰۰ سال گذشته جهان است که گاهی در قامت ایدئولوژی دولت و گاهی بعنوان موتور محرک انقلاب در شکل دادن به جهان مدرن و ساخت دولت-ملت ها نقشآفرینی کرده است. زمانی که رهبر انقلابی جنبش یا دولتمردان میخواهند مردم را از شر وفاداریهایِ از هم گسسته و متضاد رها سازند به ملیگرایی متوسل میشوند. دولتها و جنبشهای ملیگرا با تاکید بر هویت ملی افراد در مقابل هویتهای خرد همچون هویت های جنسی و قومی تلاش میکنند تا همبستگی فراگیری بین اعضاء جامعه ایجاد کنند و از طریق آن توسعه و نوسازی را برای ملت و کشور خود به ارمغان آورند.
ملیگرایی ایدهای فرا طبقاتی، فرا قومیتی و اکثریتی است که فارغ از جایگاه طبقاتی افراد و عضویت آنها در قومها و فرقههای مختلف به مردم مقام شهروندی اعطا میکند و دولت ملی را موظف میداند امنیت و معاش شهروندان را تضمین نماید. برخلاف بسیاری از مفاهیم در علوم انسانی که دارای نظریهپردازیها و تئوریهای منسجم و کلان هستند؛ ملیگرایی همواره مورد غفلت بوده است. اقبال روشنفکران و دانشگاهیان بیشتر به سمت ایدههای جهانوطنی و مارکسیسم فرهنگی است. ایدههایی که میخواهند با فراروی از مرزهای سیاسی کشور، قدرتی خارج از نظم دولت-ملت ها بسازند. شاید بتوان آنتونی دی.اسمیت و ارنست گلنر را بهترین نظریه پردازان ملیگرایی عنوان کرد.
اهمیت ملیگرایی در کیفیت ارتباطی است که افراد میتوانند با دولت یا رهبر انقلابی جنبش برقرار نمایند. این ارتباط مستحکم با تکیه بر فرهنگ زمینهای افراد [برای مثال: ستایش شکوه ایران باستان، زبان فارسی] ساخته میشود و باعث ایجاد تعادل بین سیاستهای انقلابی و یا دستور العملهای دولتی میگردد. این تعادل بین فرهنگ ملی و دستورات سیاسی مهمترین عامل جهت هموار کردن مسیر توسعه و نوسازی است.
رابطه ملیگرایی و توسعه را نمیتوان در قالب یک نظریه عام و جهان شمول ارائه کرد. چرا که شرایط زمینهای هر کشور تاثیر ویژهای بر سرنوشت ملیگرایی ها گذاشته است. برای مثال ملیگراییهای آلمانی، فرانسوی، انگلیسی و آمریکایی تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر دارند و تنها زمینه مشترک آنها میل به ساخت دولت-ملت جهت توسعه و نوسازی است. از این رو در مقایسه ملیگرایی ایرانی با تاریخ جهانی این پدیده باید شرایط فرهنگی و اجتماعی ایران را در نظر گرفت و تاثیر اصل سیاسی ملیگرایی را بر ایران پیش از آن و پس از آن سنجید. تحلیل ساختاری ملیگرایی در ایران غیر منطقی است چرا که ساختارهای اجتماعی ایران پیش از ظهور ملیگرایی شبیه به هیچ کشور دیگری نبوده است. بر خلاف نظرات رایج دانشگاهی راجع به پدیده ملیگرایی، ملی گرایی ایرانی همواره خصلتی معتدل داشته است و نسبت به مردم ایران روادار بوده است. ملیگرایی ایرانی هرگز دشمنی با مذهب، قومیت و زبانهای غیر فارسی ایرانیان نداشته است و نقشهای برای نابودی آنها ندارد. ملیگرایی ایرانی تداوم فرهنگی ملت باستانی ایران را پذیرفته است و آن را مصالح ساخت هویت سیاسی جدید یا همان هویت ملی میداند.
ملیگرایی ایرانی همچون ژانوس با دو چشم در پشت سر به گذشته با شکوه خود افتخار میکند و با دو چشم پیش رو میخواهد آینده خود را مطابق جایگاه تاریخی خود با پذیرش عرف های جدید جهانی بازسازی نماید.
ایران در سال ۱۳۰۰ همچون امسال کشوری ورشکسته بود، اقتصاد در آن معنای چندانی نداشت و جامعه فاقد هرگونه ساخت اجتماعی بود. جمعیت شهری اندک و اکثر مردم در روستاها و قبایل چادرنشین زندگی میکردند. انقلاب مشروطه توانسته بود تغییری در افکار عمومی مردم ایجاد کند و واژگان نوینی را وارد دستگاه فکری جامعه نماید. روشنفکران مشروطه دریافته بودند تنها راه نجات ایران ملیگرایی است. آنها نیروی عظیمی که ملیگرایی در خود ذخیره کرده بود را شناسایی کردند و از طریق نظریه پردازی راجع به وضعیت افتخار آمیز ایران باستان و توسعه چشمگیر کشورهای خارجی که نوعی تصویرسازی از آینده محسوب میشد، سعی در فعال کردن آن داشتند. هرچند انقلاب مشروطه به دلیل تصلب مذهب در جامعه (عوامل زمینهای) نتواست نتایج مطلوبی کسب کند اما زمینه ساز پیداش دولت ملی مدرن در ایران شد.
رضا شاه ملیگرایی را بعنوان ایده رسمی دولت برگزید و دستورالعملهای دولت را برای ساخت کشوری توسعه یافته و ملتی مدرن تنظیم نمود. اولین گام رضا شاه برای ساخت جامعهای مدرن ساخت هویتی نوین بود که سواد در آن نقش محوری داشت. پیش از آغاز ملیگرایی توسط رضا شاه، سواد مخصوص طبقه حاکمان بود و گروهی کوچک و بسته که غالبا وابسته به دربار بودند سواد داشتند. در مقایسه با انحصار خشونت مشروع از دید وبر دولت کار ویژههای دیگری دارد همچون «جامعه پذیر کردن مردم» از طریق دستگاه آموزشی که در انحصار دولت است.
به نقل از هگل میتوان گفت که ابتدا هیچکس نمیتوانست بخواند، سپس برخی توانستند بخوانند و سرانجام همه میتوانند بخوانند. در جامعه دهقانی-دامدار ایران سواد نقش محوری در ایجاد تبعیض بین ارباب و رعیت بازی میکرد. این وجه تبعیض آمیز همواره تشدید و برجسته میشد. حاکمان نیز با طبیعی جلوه دادن و جاودانه بودن این تبعیضها پایههای مشروعیت خود را تثبیت میکردند. رضا شاه همچون پادشاهان سابق ایران میتوانست با طبیعی جلوه دادن این اختلافات و تاکید بر وجه الهی و قدسی حکومت تاج و تخت خود را تثبیت نماید. اما او قدرت را برای ارتقاء ملت میخواست. دقیقا روند مشروعیت قدرت دولت ملی اینگونه توسط ملیگرایی تعریف میشود. دولتی که میخواهد یکپارچگی سرزمینی خود را تقویت نماید و ملت خود را قدرتمند سازد. هدف رضا شاه از برنامه سواد آموزی همگانی در واقع ساخت یک طبقه درسخوانده فراگیر بود که با کل جامعه ذیل فرهنگ ایرانی همدامنه گردد. این طبقه جدید به مثابه نیروهای اجتماعی کارآمد و ریشه دار میبایست دگرگونی همهجانبهای در ساختار سنتی ایران فراهم آورند که دیگر سواد تخصص نباشد بلکه پیش شرط ورود به تخصص های مختلف باشد.
دومین اقدام مهم دولت ملی مدرن ایران جهت خروج از نظم استبدادیِ جامعه دهقانی، انقلاب سفید یا همان انقلاب شاه و ملت بود که توسط محمدرضا شاه انجام شد.
تولید در جامعه دهقانی بسیار اندک است و بدون داشتن تجهیزات، تولید انبوه و انباشت تقریبا غیر ممکن است. از طرف دیگر برای رسیدن به جامعهای مدرن و کشوری پیشرفته نیاز است جامعه به سمت صنعتی شدن حرکت کند. در جامعه کشاورزی تغییر قبیح است و افراد از روزی که زاده میشوند و تا آخرین روز زندگی خود مجبور هستند در نقشهای ثابت که جامعه و خانواده به آنها تحمیل میکند زندگی کنند و گردش آزاد بین نقشهای اجتماعی مختلف و شغل های گوناگون غیر ممکن است. در این جامعه مبلغین مذهبی و زمین داران مسئول کنترل و ارشاد رعیت هستند. رعیت موظف است منافع ارباب زمین دار را رعایت و خمس و زکات خود را به نهاد مذهب پرداخت کند. در این جامعه قناعت بزرگترین انگیزه اقتصادی رعیت است و تلاش برای داشتن زندگی مرفه برابر است با دنیا پرستی. در صورتی که رفاه در جامعه صنعتی مهمترین هدف است و تولید و انباشت عامل اساسی رشد اقتصادی و توسعه محسوب میگردد. انقلاب شاه و ملت در واقع تلاشی بود برای عبور از جامعه سنتی به جامعهای مدرن با مناسبات صنعتی، از این رو به حاشیه راندن نیروهای مذهبی، ترویج سکولاریسم و همچنین از میان برداشتن نظم استبدادی ارباب و رعیتی در دستور کار دولت قرار گرفت.
سخت ترین مرحله در ملیگرایی ها گذار از جامعه سنتی به جامعهای مدرن است و هر دولتی که این مسئولیت خطیر و حیاتی را انجام دهد دشمنان جدی برای خود میسازد. در گذار به ملیگرایی ساختار اجتماعی جامعه سنتی که از ثبات نسبی و بادوامی برخوردار است به چالش کشیده میشود. تعلقات مذهبی، قومی در مواجه با هویت جدید انسان مدرن خود را در معرض خطر میبیند. این حس تهدید نسبت به هویت سنتی منجر به شکل گیری تنفر، شورش و ناآرامی میگردد. شورشی به مثابه واکنش به روند مدرنیزاسیون. از طرف دیگر طبقه تازه تحصیلکرده در جامعه که خود محصول فرایند مدرنیزاسیون است هویت جدید شهری خود را بسیار پیشرفته تر از اکثریت جامعه میداند و چون هنوز به ساختار سنتی اجتماع دلبسته است روند مدرنسازی را تبعیض آمیز استنباط میکند و دولت ملی مدرن را مسئول ایجاد تبعیض و نابرابری میداند.
دشمنان پروژه ملیگراییِ پهلوی در واقع نیروهای مقاوم در برابر جریان نوسازی ایران بودند. بزرگترین و مهمترین جریانِ مقاومت علیه مدرنیزاسیون، مذهبیها بودند. پادشاهان پهلوی هرگز ضد مذهب نبودند و در هر فرصتی قرابت خود را با مذهب شیعه بعنوان دین رسمی ایران نشان میدادند. اما آنها سکولار بودند و با نقش آفرینی مذهب در سیاست و جامعه مخالف بودند و دولت را مسئول میدانستند. رضا شاه و محمدرضا شاه به دنبال محدود کردن قدرت آخوند شیعه و قدرتمند ساختن دولت ملی بودند.
ما بقی گروههای مخالف نوسازی هرچند از گفتمانهای مدرن استفاده میکردند اما گرایش زمینهای شدیدی به نیروهای مذهبی و سنتی جامعه داشتند. برای مثال سازمان مجاهدین خلق سازمانی شیعی-مارکسیستی بود که با پروژه ملیگرایی در ایران مبارزه میکرد. برخلاف گفتمان مدرن گروههای مارکسیست-لنینستی افراد آنچنان که ادعا میکردند ماتریالیست نبودند و در هر فرصتی ارادت خود را به ارتجاعی ترین نیروهای اجتماعی (آخوند شیعه) نشان میدادند.
مشکل اصلی در حکومت پهلوی نحوه اجرا پروژه نوسازی نبود، مشکل نیروهای مقاوم در برابر پروژه نوسازی ایران بودند. جدال بین تقدم توسعه سیاسی بر اقتصادی اتمام ناپذیر است و به راحتی نمیتوان گفت توسعه سیاسی مقدم بر توسعه اقتصادی است. نمونههای تاریخی همچون ژاپن و ترکیه نشان داده است اصلاحات از بالا منجر به دموکراسی و ظهور دولت ملی مدرن شده است. دقیقا مشابه آنچه که از زمان مشروطه در ایران آغاز و در قالب پروژه ملیگرایانه پهلویها ادامه داده شد. اما در ایران طبقه جدید تحصیل کرده با حمایت آخوند شیعه میخواست از طریق جنگ مسلحانه برای ایران دموکراسی بسازد.
اگر این افراد در دوران میجیها و یا آتاتورک ظهور میکردند یا همه قتل و عام شده بودند و یا ترکیه و ژاپن امروز در حال تجربه فروپاشی اقتصادی بودند.
ایران امروز میداند شکست پروژه ملیگرایی پهلوی وضع را به اینجا رسانده از این رو شعار میدهد رضا شاه روحت شاد، این راز ملیگرایی است. نام پهلوی پروژه مدرن سازی ایران را نمایندگی میکند. اقتصاد ورشکسته ایران و هویت چپاول شده ملی انگیزههای مهم ایرانیان برای پیوستن به جریان ملیگرایی است. گفتمان ملیگرایی در ایران به مفهوم رشد اقتصادی و تقویت هویت ملی گره خورده است. شاهزاده رضا پهلوی بعنوان رهبر این جریان نماینده مفهوم ایران سازی است. این تجربه درخشان تاریخی، بهمراه رهبری شاهزاده رضا پهلوی نقشه راه آزاد سازی ایران و ساختن دوباره وطن است.