روشنفکری ایران

کارون زرین- عضو اندیشکده مسائل ایران

روشنفکری ایران در واکنش به موج‌های کوبنده‌ و بیدارکننده ارتش‌های مدرن روسیه از شمال و بریتانیا از جنوب که موجب تجزیه بخش بزرگی از قلمرو سیاسی ایران شد، شکل گرفت.
برخورد خشن مدرنیته با ایران و ایرانی رویکردی دوگانه نسبت به این مفهوم ایجاد کرد. از یک طرف میل به پیشرفت ابزاری و تکنولوژیک (پیشرفت مادی) و از طرف دیگر علاقه‌مند شدن به ایده‌های نوین همچون مشروطیت، حاکمیت‌قانون و دولت ملی (پیشرفت ذهنی) دغدغه اصلی روشنفکران نسل اول و دوم ایران شد.
این دوگانگی صرفا منحصر به ایران نیست؛ بلکه در غرب، زادگاه مدرنیته نیز وجود دارد. پیشرفت در حالت مادی، معنای اثبات‌گرایانه (پوزیتیویسمی) و به معنی علم‌گرایی و توسعه تکنولوژیک است. و در حالت ذهنی-اندیشه‌ای به معنی خلق امکان‌های دموکراتیک، برانداختن استبداد سیاسی و ساخت رابطه‌ای قانونی بین دولت و ملت است. در سطح نهادی این تفاوت به معنای ساخت یک بروکراسی کارا و فراگیر همچون ایجاد مجلس و تفکیک قوا و در سطح دوم به معنای اجرای قانون اساسی و نمایندگی سیاسی ملت است.
این خاصیت دوگانه مدرنیته باعث شد روشنفکری ایران چهره‌های مختلفی پیدا کند؛ در نسل اول و دوم شاهد بودیم، روشنفکران بدون تفکیک بین ساحت‌های مختلف مدرنیته تلاشی ستودنی برای رسیدن به ایرانی مدرن و آزاد انجام دادند که ثمرات آن انقلاب مشروطیت و تاسیس دولت ملی مدرن بود.
دلایل اصلی پیروزی روشنفکران متقدم ایرانی تمرکز بر دولت‌گرایی و عدم پافشاری بر تفکیک خاصیت دوگانه مدرنیته بود. اثبات این مدعی کار دشواری نیست. از نظر آدمیت محور تفکر سیاسی آخوندزاده برانداختن دیسپوتیسم (استبداد) و تاسیس کنستیتوسیون (مشروطه) بوده است. در تحقق یافتن این مهم یا دولت استبدادی با تغییر ماهیت خود از روی بینش و دانایی و منفعت اندیشی خود مبتکر تغییر است یا ملت باید به قیام برخیزد که در هر دو حالت آموزش و آماده‌باش ملی را شرط اساسی آن می‌داند. بعدتر نیز علی اکبر داور در روزنامه معروفش “مرد آزاد” سوالی مطرح می‌کند که “تغییر دادن محیط مادی را از چه حکومتی باید انتظار داشت؟” و فورا پاسخ می‌دهد: “از حکومت عادی؟ نه! ما محتاج یک حکومت مقتدر هستیم که با سرنیزه، عادت ما را بکند، به چرند احرار و ترهات قائدین بی‌سواد ملت بخندد و به هوچی بفهماند که باید ساکت باشد. به ملت نشان دهد که چه قسم باید کار کرد.” از طرف دیگر تقی‌زاده در مورد فرهنگ، پرورش و تربیت ملی صحبت می‌کند. او در شفق سرخ چنین می‌نویسد: “پس از امنیت فقط تعلیمات اجباری می‌تواند مبدا عظمت ایران شود و یگانه راه ترقی و اساس تعالی یک ملت تعلیم عمومی اجباری برای ذکور و اناث ملک است.” همانطور که مشاهده می‌شود روشنفکری نسل اول و دوم خود را در گفتگو با دولت تعریف کرده و اساس کار خود را دستاورد‌های مادی و ملموس از طریق تاسیس دولت ملی و بعدتر حفظ و اصلاح آن می‌داند. به زبان دیگر تحول ایران گرایی در دوره مشروطه به ملی‌گراییِ دوره پهلوی اول به دلیل تمرکز فکری آن‌ها بر مفهوم مادی و سیاسی دولت بوده است و به طور خلاصه می‌توان آن‌ها را دولت‌گرا نامید.
آن‌ها با اقتباس ایده دولت-ملت و ملی‌گرایی غربی و ترکیب آن با هویت باستانی ایرانی که جلوه‌هایی از یک بروکراسی را داشت توانستند برنامه پیروزی خود را سامان بخشند که نقطه کانونی برنامه آن‌ها تاسیس دولت ملی بود. آن‌ها دولت قاجار را به لحاظ مفهومی “دولت” حساب نمی‌کردند و خواها دولت ملی مدرن به معنای تمام عیارش بودند.

گروهی دیگر از روشنفکران دوش به دوش دولت‌گراها رشد می‌کردند؛ آن‌ها معنایی تعمیم یافته از پیشرفت در ذهن خود داشتند و فقدان دولت ملی را همچون نسل‌های پیشین خود تجربه نکرده بودند و می‌خواستند تئوری‌های اروپایی را واو به واو از روی جزوه‌های خود در سرزمین مادری پیاده کنند و هر چیز که جلوی آن‌ها سد می‌شد گاهی با توسل به شوروی، گاهی با جنگ مسلحانه شهری و در آخر با خوانشی نوستالژیک از اسلام و امت‌گرایی از میان بر‌می‌داشتند.
شاید لفظ دولت‌ستیز در مواجه با تئوری‌ها و ایده‌های روشنفکری دهه ۲۰ تا ۵۰ ایران منصفانه نباشد، اما بازتاب عملی (پراتیک) آن‌ها ستیز آشکار با دولت وقت، و در نسل‌های امروزی تمایل به اصلاح دولتی غیر ملی و جعلی است.
نسل‌های متاخر روشنفکری ایران یا با دولت ملی در حال ستیز بوده‌اند یا مانع از احیای دولت ملی شده‌اند که خود نوعی دولت‌ستیزی است.
کالبد شکافی موجود عجیب‌الخلقه‌ای تحت عنوان مارکسیست-لنینیستِ مسلمانِ پست‌مدرن نقشه‌ی پیدا کردن مسیر پیروزی در وضعیت آشوبناک دیروز و امروز است. موجودی که با دولت ملی مدرن ایران به ستیز برخاست. دولتی که شاید ناقص‌الخلقه بود و ویژگی‌های دوگانه مدرنیته را در کیفیت آرمانی و شاعرانه‌اش نداشت اما قابل تعامل و اصلاح‌پذیر بود و منافع مادی ملت را مهم‌ترین برنامه توسعه خود می‌دانست.
مهمترین چهره روشنفکری مارکسیست-لنینیسم، خلال سال‌های ۲۰ تا ۵۰ ه.ش را می‌توان احسان طبری نامید. آغاز فعالیت‌های کمونیستی او در سال ۱۳۱۴ و از طریق آشنایی با انور خامه‌ای و گروه دکتر تقی ارانی صورت گرفت. وی در نهایت با انتشار دو کتاب “کژراهه” و “شناخت و سنجش مارکسیسم” از سراب مارکسیسم-لنینیسم تنبه جست و از بازگشت به اسلام سخن گفت!
احسان طبری در کتاب “ایران در دو سده واپسین” می‌نویسد: “در این کتاب نگارنده به این بسنده کرده که مسائل تاریخی، اجتماعی و ایدئولوژیک این دوران را گزین کند و به تحلیل مارکسیستی آن‌ها بپردازد. بدین قصد که با این تحلیل‌ها کلیدِ منطقیِ درکِ تمامِ دوران‌ها به‌دست‌دهد.” این جملات در تناقض آشکار با ایده‌های مارکس است. مارکس ایده‌های خود را قابل انطباق بر کشور‌هایی چون ایران نمی‌داند و برای تبیین شرایط آن‌ها از اصطلاحاتی همچون “استبداد شرقی” و “شیوه تولید آسیایی” استفاده می‌کند. تئوری اروپامحور مارکس که پیش‌نیازش رشد سرمایه‌داری صنعتی است به زور بر جامعه کشاورزی-دامداری و در گسست از تاریخ تحمیل می‌شود و چون مجهز به مرام لنینیستی است ایده‌های طبری تبدیل به باوری مقدس و نقد ناپذیر می‌گردد تا مخالف خود را گاهی با برچسب ارتجاعی و گاه با گلوله‌های سربی از میان بردارد و انقلاب سوسیالیستی خود را رقم بزند.
مارکس طبقه بورژوازی را طبقه‌ای مدرن می‌داند که حاصل بهبود شیوه‌های تولید و تکامل پراکسیس است. این درحالی بود که طبری بورژوازی نوپای حاصل از دولت ملی مدرن ایران را ارتجاعی می‌خواند، در عوض در آستانه شورش ۵۷ می‌نویسد: “حتی اگر بین جهان‌بینی و بینش عمومی مارکسیستی و اسلامی وجه اشتراکی نباشد ولی مارکسیست‌ها و مسلمانان کاملا می‌توانند در تنظیم برنامه اجتماعی تحول مترقی کشور ما، در شرایط کنونی به زبان مشترک برسند.”
مطابق تعاریف علمی از دولت ملی و ملی‌گرایی، در دوره‌ی پهلوی اول و دوم، اقداماتی مانند: تاسیس ارتش ملی، اجباری ساختن آموزش و درنهایت تغییر شیوه تولید از اقتصاد کشاورزی به اقتصاد صنعتی (که به تفصیل در دو متن با عناوین “عمل‌گرایی؛ دکترین نجات‌بخش رضاشاه” و “نقشه راه آزادسازی ایران” در اندیشکده مسائل ایران منتشر شده است) ریل‌گذاری لازم برای به حرکت درآمدن قطار مدرنیزاسیون ایران بوده است و برچسب‌هایی همچون ارتجاعی، استعماری و امپریالیستی جهت تفسیر اتفاقات آن دوره نه‌تنها علمی نیست بلکه ناجوانمردانه و از سر سفاهت و بی‌عقلی است.
بعد از مارکس شاید هایدگر بزرگترین فیلسوفی باشد که سایه‌اش بر روشنفکری متاخر ایران سنگینی می‌کند.
“هایدگر را با اسلام تفسیر می‌کنم، یگانه متفکری که در جهت جمهوری اسلامی است؛ هایدگر ست.”، “هایدگر آموزگار معاصر تفکر را با امام خمینی هم‌سخن می‌دانم” گوینده این جملات کسی نیست جز احمد فردید! فیلسوف شفاهی ایران که آن زمان که آکادمی ایران به دکارت و کانت می‌پرداخت او از هایدگر، آدورنو، لوکاچ و مارکسیسم تجدید نظرطلب سخن می‌گفت.
فردید تاثیر زیادی بر حلقه ای از روشنفکران شامل رضا داوری اردکانی، جلال آل‌احمد، داریوش شایگان، احسان نراقی و داریوش آشوری گذاشت که این گروه به “فردیدیه” معروف شد.
شاید اصلی‌ترین خشت دیوار کج روشنفکری متاخر ایران را فردید گذاشت و آن‌هم ابداع و ارائه مفهوم جدیدی به‌نام غرب‌زدگی بود. اصطلاحی که بعدها جلال آل‌احمد آن را به عاریت گرفت و در نظام جمهوری اسلامی رشد کرد و به بلوغ کامل رسید. فردید با اقتباس از مارکس تاریخ را به پریروز، دیروز، امروز، فردا و پس‌فردا تقسیم کرد. او معتقد بود پریروز متعلق به شرق بوده است و هرچه به سمت دیروز و امروز حرکت کرده‌ایم غرب سیطره خود را بر ماده و ذهن گسترده است و ماهم به تبع آن به سمت غرب حرکت کرده‌ایم و هرچه به سمت فردا حرکت کنیم واقعیت غرب بهتر مشخص می‌شود و پس از برداشتن پرده‌ها، به پس‌فردایِ موعود و نجات‌بخش می‌رسیم؛ پس‌فردایی که با ظهور حضرت مهدی، اسم اعظم به تجلی و آشکار شدگی خواهد رسید.
غرب‌ستیزی فردید و همکارانش که با جملات هایدگری تزئین شده بود دچار خطایی مهلک بود؛ هایدگر زمانی که از غرب انتقاد می‌کرد خود را میراث دار سنت مدرنیته غربی می‌دانست و از درون مدرنیته آن را نقد می‌کرد. او از منظر یک انسانِ غربیِ مدرن با پذیرش دستاوردهای مدرنیته همچون علم‌باوری، اومانیسم و سکولاریسم به نقد غرب می‌پرداخت. از طرف دیگر پدیدارشناسی هایدگر به شدت روشمند و انضمامی است. او از کشف و شهود وحی و الهام دوری می‌کند. اما براستی چرا برداشت آن‌ها از فیلسوف بزرگی چون هایدگر این‌چنین سطحی بود؟ پاسخ واضح است: ضرورت مبارزه با شاه و به تبع آن دولت ملی مدرن ایران اوجب واجبات بود و آن ها زمان کافی برای تعمیق اندیشه‌های خود و مطالعه بی‌طرف، دقیق و صبورانه نداشتند.
نسل‌های متاخر روشنفکری ایران حاوی ایده‌هایی پر از تخاصم با جهان‌بینی مبتنی بر جنگ دائمی یا مقاومت حداکثری علیه غرب و مدرنیته است. چرا که تنها راه پیشرفت انقلاب است! آن‌ها پس از فاجعه‌ای که در ۵۷ رقم زدند دچار یاس و افسردگی شدید سیاسی شدند و به نوعی از ادبیات انحطاط و زوال روی آوردند.
نسل جدید روشنفکری ۵۷ای معتقد است؛ جبران عقب‌ماندگی‌های ایران راهی بسیار پیچیده و پروژه‌ای خسته کننده است. تا نظم جهانی مبتنی بر سرمایه‌داری است وضعیت در ایران همین است. عده‌ای دیگر در سطور تاریخ دنبال سرنخ گم‌شده می‌گردند و امید دارند روزی راه حال تاریخی را پیدا خواهند کرد.
اما راه حل و نقشه راه امروز خیلی روشن است. ما راهی جز احیای دولت ملی مدرن ایران و از سرگیری پروژه شکوفایی ایران نداریم. اما روشنفکری حاضر ایران با اینکه ورشکسته شده ولی اعتماد به‌نفس تاریخی خود را از دست نداده است و ذره‌ای به ایده‌ها و سرمایه اجتماعیش شک ندارد.
آن‌ها به یقین رسیده‌اند که ایران درست نخواهد شد و می‌گویند: حداقل ما انسان‌های خوبی باشیم! و با سنگر گرفتن پشت گزاره‌‌های شکوهمند اخلاقی مسئولیت روشنفکرانه خود را ادا می‌کنند.
روشنفکری نه شغل است، نه ویژگی طبقاتی و نه عنوانی ابدی با معنای ثابت. روشنفکری یک حالت وجودی است که در پیوند با وضعیت شکل می‌گیرد. بنظر نگارنده مشکل مهم روشنفکری ایران بحران هویت است. افرادی که نمی‌توانند خود را با جامعه‌ فعلی ایران گره بزنند چراکه ایده‌های آن‌ها مربوط به امروز نیست و به قول خودشان جامعه عقب‌افتاده و بی‌سواد گوشی برای شنیدن سخنان مهم و شالوده‌شکن آن‌ها ندارد. هویت آن‌ها برخاسته از تعاملی فرهنگی بین استعمارگر سابق(مدرنیته غربی) و استعمار شده فعلی (روشنفکر) است. فضای بینابینی که در آن تاریخ، اسطوره، گذشته مشترک از بین می‌رود و افراد وارد فضایی بدون زمان و مکان می‌شوند. آن‌ها چون نگاهشان فراملی (انترناسیونال) است مجبور هستند همواره یک کپی نامفهوم از ارزش‌های جهانی را با خود حمل و هر چیز که آن‌ها را یاد ریشه‌ها و خاطرات جمعی در سرزمین مادری بیندازد زیر پا له کنند.
در مقابل آن‌ها نیز روشنفکران دیگری صف کشیده‌اند که از قضا معتقد هستند جامعه ایران به شدت ملی‌گراست. آن‌ها خود را فرزندان مدرنیته می‌دانند و معتقد هستند تنها راه نجات، احیای دولت ملی مدرن است. آن‌ها ارزش‌های دوگانه مدرنیته را همچون پدران روشنفکریِ ایران نوین درهم تنیده می‌دانند و مطمئن هستند در فقدان دولت ملی هیچ ارزشِ مدرنی پاسداشته نخواهد شد؛ چرا که اجرای قانونِ شهروندی بر عهده دولت است و نهادها در غیاب دولت توان اجرایی به شدت محدودی دارند و در سطح اقدامات نمادین و شعاری باقی خواهند ماند.
روشنفکر ملی‌گرا امروز می‌خواهد از نارضایتی‌های بی‌پایان از انزجار‌ها، از فلاکت‌ها از ناامیدی که تمام فضا را درنوردیده است نیرویی بسازد که همچون خیمه‌ای بزرگ، فراگیر باشد و هرکس، خود را با مردم ایران هم‌سرنوشت می‌داند می‌تواند در تقویت این نیرو سهیم باشد. این نیرو می‌تواند گونه‌ای از روابط اجتماعی یا یک سازمانِ ابتدایی منعطف باشد. تا نوعی خاص از باهم بودن را شکل دهد و شیوه‌ای منسجم از گفتن و شنیدن را خلق نماید.

Total
0
Shares